میثم گوهری آرانی
علی اکبر
کادر نیروی انتظامی
1354/04/01
آران وبیدگل
1404/12/17
نجف آباد استان اصفهان توسط بمباران رژیم صهیونی آمریکایی
امام زاده محمد هلال آران وبیدگل
🔹سردار سرافراز اسلام، شهید میثم گوهری آرانی
🔸 «فرمانده ای که علی گونه زیست و علوی وار پر کشید»
در تاریخ پر افتخار سرزمینمان، نام هایی می درخشند که نه با تکیه بر میز و منصب، بلکه با پشتوانه ایمان و خدمت صادقانه، در قلب های مردم حک شده اند. سردار شهید «میثم گوهری آرانی»، فرمانده جوان، شجاع و مردمدار، از جمله این ستارگان پرفروغ است که عمر با برکت خود را وقف امنیت این مرز و بوم و پاسداری از ارزش های متعالی انقلاب اسلامی کرد.
میثم گوهری در نخستین روز از تابستان 1354 در خانواده ای مذهبی و ارادتمند به اهل بیت (ع) در شهرستان آران و بیدگل چشم به جهان گشود. فضای معنوی خانواده موجب شد تا او از همان دوران خردسالی، الفبای عشق به دین و انقلاب را بیاموزد. او از سن پنج سالگی روزه می گرفت و انس عجیبی با مسجد و تکالیف دینی داشت؛ روحیه ای که تا آخرین لحظات حیات، همراهش ماند.
او تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «شهید حسین هاشمیان»، راهنمایی را در مدارس «شهید علی خدمتی» و «شهید محسن احتشامی» (کاشان) و دوره دبیرستان را در مدرسه «محمودیه» سپری کرد و در سال 1372 موفق به اخذ دیپلم شد. او که تشنه آموختن بود، در سال 1373 در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد کاشان پذیرفته شد. عطش خدمت به نظام، او را در سال 1377 وارد نیروی انتظامی کرد و بعدها در سال های 1391 تا 1393 با ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رشته «مدیریت جنگ» در دانشگاه دفاع ملی، دانش نظامی را با ایمان قلبی پیوند داد.
مسیر خدمت شهید گوهری، روایتی از حضور بی وقفه در میدان های سخت بود. او در شهرهای مختلفی چون زواره، سه راه رامشه شهرضا، برزک، نیاسر، نطنز، کاشان، قروه (استان کردستان) و در نهایت به عنوان فرمانده نیروی انتظامی شهرستان نجف آباد، با اقتدار و تواضع، پرچم امنیت را برافراشته نگه داشت. او در سال 1400 به پاس تلاش های شبانه روزی، به عنوان «فرمانده نمونه جهادی استان اصفهان» برگزیده شد، اما روحیه بی ادعای او چنان بود که اجازه نداد این افتخار رسانه ای شود.
شهید گوهری تبلور عینیِ یک «فرمانده مردمی» بود. ساده زیستی او تا حدی بود که حتی در مقام فرماندهی، از پذیرش امکانات تجملی نظیر خودروی شاسی بلند یا محافظ شخصی سرباز می زد. او که ارادت ویژه ای به شهدا داشت و آهنگ زنگ تلفن همراهش صدای رهبر معظم انقلاب بود، سرانجام به آرزوی دیرینه اش رسید. میثم گوهری که شهادت را در کربلای معلی از علمدار کربلا طلب کرده بود، هشت روز پیش از پرواز، در آستان مقدس حضرت محمد هلال بن علی (ع) وعده مزار خود را داده بود.
سرانجام در تاریخ 1404/12/17، مصادف با نوزدهم ماه مبارک رمضان، این فرمانده دلاور توسط دشمن صهیونیستی ـ آمریکایی در نجف آباد به درجه رفیع شهادت نائل آمد و همچون مقتدایش، با فرق خونین به دیدار معبود شتافت.
از این سردار رشید، دو یادگار (امیرعباس و یگانه زینب) به جای مانده است. پیکر مطهرش در بیست و سومین روز از ماه مبارک رمضان در آستان مقدس حضرت محمد هلال بن علی (ع) آرام گرفت. حالا میدانی در نجف آباد به نام او مزین است تا همیشه یادآور فرمانده ای باشد که نیروهایش نه از روی اجبار، بلکه از سر عشق از او تبعیت می کردند.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

نحوه شهادت سردارشهید میثم گوهری آرانی و همکارانش و مردم متدین نجف آباد
📝 روایت از دیده ها و شنیده های یکی از اعضای خوب کانال سردار شهید میثم گوهری از همان یکشنبه ؛
روزی که بیست و دو نفر از عزیزان نیروی انتظامی با دهان روزه ،در ساختمان فرماندهی انتظامی باحمله ی هوایی آمریکایی و رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند
یکشنبه هفدهم اسفند ماه 1404 مصادف با شب ضربت خوردن مولا امیرالمومن
بعد از چند روز مداومت کاری حول و حوش ساعت پنج ونیم صبح اومدم خونه سری بزنم
اهل خونه خواب بودن...نشستم کمی با خودم وخدا خلوت کردم...نفهمیدم کی خوابم برد که با صدای انفجار و جیغ دخترام از خواب پریدم...صدای انفجار به حدی شدید بود که اولش فکر کردم خونه ی مارو زدن...طبق عادت سریعا رفتم بالای پشت بوم...ارتفاعات شمال شهرو نگاه کردم دیدم خبری نیست...همین که سر برگردوندم ...یا زهرا...دود غلیظو توی شهر دیدم...سریعا لباس پوشیدم و رفتم سمت شهر...اولش فکر کردم مقر سپاه زو زدن اما وقتی رسیدم دیدم سرجاشه....بگذریم از اتفاقاته جلوی سپاه...تا خودمون رو رسوندیم به راهور در وپیکر سالم بود ولی وارد که شدیم یا زهرا....محشری به پا بود از ساختمون راهور فقط تلّی از آوار مونده بود....
فضای پلیس راهور خیلی عجیب بود...اون همه هیاهو و شور و نشاط مردمی که همیشه پشت پنجره ها از بچه های راهور خدمات میگرفتن...حسن آقای حمله داری و رفقاش که با خوشرویی جواب میدادن...شیر آبی که معمولا وقتی وارد میشدی یکی دو نفر مشغول شستن پلاک های قدیمیشون بودن که تمیز تحویلشون بدن و ...از هیچ کدوم خبری نبود...غبار بود توی آسمون و آوار روی زمین...پیکر پاک بچه ها زیر آوار مونده بود...آخه بعد از 7 روز تعطیلی رسمی و هجم بالای تقاضاهای مردمی بر وبچه های راهور اومده بودن که کار مردم رو راه بندازن...هر طرف نگاه میکردم اوار بود...بچه های هلال احمر با توجه به نزدیک بودنشون به محل حادثه خودشون رو رسونده بودن...چند تاییشون روی اوارهای ساختمان راهور مشغول جست وجو بودن که یهو یکیشون داد زد یکی اینجاست یکی اینجاست...تا خودنو رسوندم بالای سرش دیدم لباس سفید تنشه...فهمیدم از بچه های راهوره...نیم تنه ی پایین بدنش و سرش زیر آوار گیر کرده بود...خیلی زور زدیم که بکشیمش بیرون ولی نشد...چندتایی کمک دادیم و یهو خیلی سبک اومد توی بغلم گفتم خداروشکر بیرونش آوردیم ولی تا نگاهش کردم دیدم سبک وزنی این بدنه نسبتا درشت حکمتش اینه که از کمر به بالا فقط مونده...همه گفتیم یا حسین...یا حسین...یا حسین...
برش برگروندم تا از روی صورتش بتونیم شناساییش کنیم که دیدم صورت مطهرش هم نظمش بهم خورده....سلامی به ابوالفضل شهید دادم و از رفقا خواستم که بذارنش توی کاور....
کمی اون طرف تر هم یه تیکه دیگه از بدن مطهر شهدا رو پیدا کردیم و این روند ادامه داشت...صحنه های عجیبی بود...بچه ها با هر صدایی مدام بالای سر وآسمون رو نگاه میکردن و دلهره داشتن...من همش توی ذهنم داشتم دنبال حاجی میگشتم...حاجی کجاست یعنی؟؟؟یعنی توی ساختمون بوده یا نه؟؟؟کاش بیرون بوده باشه....از سمت مقر راهور وارد ستاد شدم...ساختمان یگان به کلی تخریب شده بود ولی ستاد قمت شرقش هنوز روی پا بود...تا نگاه کردم و به خودم اومدم حساب کتاب کردم دیدم دفتر فرماندهی تو قسمت غربیه ساختمونه....دست گذاشتم روی سرم بلند گفتم یا حسین و یازهراd
دو سه نفری روی آوار قسمت شرقی ستاد وایساده بودن...گرد وغبار توی آسمون اجازه نمیداد درست چهرشون رو ببینم...بلند داد زدم بچه ها گوهری...آقای گوهری...نگاهم کردند دوباره داد زدم رئیس کجاست...من اونارو نشناختم ولی اونا منو بجا آوردن بلند صدا زدن حاجی بیا اینجاست...اینجا زیر آوار گیر کرده...سریع خودم رو بهشون رسوندم ...چهره هاشون از خودم بیشتر غرق در گرد وغبار بود...گفتم کو کجاست؟...گفتم دقیقا زیر پامونه...بلند گفتم بچه ها آوار سسته نباید روی آوار باایستیم...کمی جست وجو کردیم یهو یکی از بچه ها داد زد ایناهاش ...بیاید اینجاست گیر کرده...سریع رفتیم سراغش...دستش از آوار بیرون بود کمک دادیم و بیرونش آوردیم ولی تا نگاه کردیم یا ابوالفضل(ع)بی دست افتادیم فقط دست بود و تکه ای از بدن..وبازهم تکه ای دیگر وقسمتی دیگر...فضای ستاد هم حسابی عاشورایی بود و شهدا خیلیاشون علی اکبروار اربع اربا پیدا میشدن...قابل تشخیص نبودن ولی بچه ها گفتن اینجا اطاق رئیسه...حتما این بدن جدا جدا هم بدن مطهرِ آقای گوهریه...نشستم روی آوار...تمام خاطراتمان باهم که خیلیاش در موقعیت های سخت بود به آنی از جلوی چشمم گذشت...اون لبخندِ قشنگی که هروقت منو میدید روی لباش نقش میبست...گفت و گوهام...همش اومد جلوی چشمم...گفتم حاجی تو که بی وفا نبودی.. منم که اومدم سراغت رسمش نیست اینجوری...اینقدر قشنگ...اینقدر شهدایی...اینقدر ابوالفضل وار بری و من بمونم حسرت این دنیا...توی خودم و خاطراتمون غرق بودم که یکی داد زد یکی اینجا زندست...بیاید کمک...بیاید کمک...یه نگاه به کاور مشکی که بدن ها رو توش گذاشته بودیم کردم کاوری که باید در نگاه اول ترسناک می بود ولی الان شده بود گنبد و بارگاه بدن های مطهر شهدا...یه یا علی گفتم و بلند شدم رفتم به سمت اوار های قسمت شرقی ...یکی از بچه های هلال احمر با دست خالی مشغول رها سازی یکی از رفقا زیر آوار بود..سریع خودم رو بهش رسوندم ...نصف بدنش بهمراه سرش زیر آوار بود و نصفش بیرون...هرچی اوار رو چنگ میزدیم تموم نمیشد....با دست خالی و چنگ و دندون داشتیم کار میکردیم که به یکباره یه صدای گریه و ناله توجهمو به خودش جلب کرد...اولش فکر کردم بخاطر موج انفجاری که توی سرمه دچار خطا و توهم شدم ولی دیدم صدا هی داره واضح تر میشه...به پشت سرم که نگاه کردم یکی از بچه ها رو دیدم که داره گریه میکنه اسم منو صدا میزنه وهی تکرار میکنه این برادر منه...این برادر منه...نگاهش کردم چهرش پر از گرد وغبار بود...اشک چشمش صورتش رو سیاه تر کرده بود...بلند شدم دستش رو گرفتم بغلش کردم و بهش گفتم نه عزیزم حتما اشتباه میکنی...تو همین حین بدن اون عزیزمون هم آزاد شد ولی متاسفانه شهید شده بود ...صورتش انقدر غرق در خاک بود که به سختی قابل تشخیص بود و دوباره صدای بلند یاحسین یاحسین که این برادر منه و بذار من ببینمش...هرچی اصرار کردم قبول نکرد گفت توروخدا قسم من طاقت دارم فقط بذار یه بار ببینمش...دستش رو گرفتم و اوردم بالای سربدن مطهر شهید...محکم زد توی سر خودش و گریه کرد...بغلش کردم بردمش بیرون از ستاد...سپردنش به یکی از بچه ها که اونو به جای امنی برسونه...از سمت دیوار ریخته ی ستاد مجدد برای کمک وارد شدم چند قدمی که برداشتم دیدم همه دارن به سمت بیرون فرار میکنن...با تعجب دورو برم رو واکاوی کردم...یکی از رفقا و یکی از امدادگرا همونی که با کمک هم شهید رو از زیر اوار دراوردیم داخل بودن.. بلند داد زدم خبریه؟؟؟؟چرا همه دارن فرار میکنن بیرون...چیزی تو آسمونه وبا دستام به گوشام اشاره کردم...یعنی من چیزی نمیشنوم....از اون ور دست بلند کرد که بیا تو خبری نیست و یه تعداد بچه ها هنوز زیر آوارن...چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای یه انفجار خیلی شدید اومد...دیگه متوجه چیزی نشدم...موج انفجارچند ده متر منو پرتاب کرد و مدتی بیهوش بودم...دشمن ناپاک و خطاکار مجدد برگشته بود و برای بار دوم ستاد و راهور رو بمبارون کرد...در صورتی که میدونست نیروهای امدادگر و مردم توی صحنه هستن...میدونست که دارای مرتکب جنایت جنگی میشه ولی خوب اینا کسایی هستن که هیچ حد و مرزی در خباثت وجنایت ندارن...به شدت آسیب دیدم و تاقطع نخاع پیش رفتم...امدادگری که باهام بود شهید شد...قسمت ما شد زمین گیری و قسمت اون شهدا آسمون گردی...بعدها از رفقا شنیدم که خودشون به پیکر مطهر حاج میثم رسیده بودن ...بدن مطهرش سالم بود و فرق مبارکش شکافته شده بود...تو شب ضربت خوردن مولا علی(ع)میخواست تمام و کمال رهرو شهید باشه...با فرق شکافته شهید شده بود.. .حتما سرش به دامن مولا بوده...خوش به حالش خوش به سعادتش...الانم که دارم مینویسم میبینمش که داره بهم لبخند میزنه.. .رفقا گفتن حتی بدن مطهر شهدایی که پیدا کرده بودیم بعد از موج دوم حمله ی دشمن به کلی از بین رفته و خیلی از عزیزان رو با دی ان ای شناسایی کردن...اون بدن تکه تکه ای هم که ما فکر میکردیم بدن
حاج میثم بوده ظاهرا بدن مطهر یکی دیگه از شهدای مظلوم ستاد بود که دست در دستِ بی دست صحرای کربلا داده بود...تک تک چهره های رفقای انتظامی و راهورم رو هرلحظه به یاد میارم و افسوس و حسرت میخورم بابت بی لیاقتی خودم که دستم توی دستشون بود ولی توفیق نداشتم که همراهشون بشم. ..ستاد انتظامی و راهور نجف اباد شدن مظهر خدمت.. ایثار و شهادتش منبع کانال ایتا سردار شهید میثم گوهری آرانی
