گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

در شب سوم محرم ویاد رقیه بیاد 168 دانش آموز مظلوم مینباب در بمباران ناجوانمردانه آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب



دلنوشته ای برای کودکان میناب؛ مدرسه ای که کتابخانه اش بهشتی شد



زمین لرزید. دیوارها قصه پایانِ خودشان را خواندند. دفترها، کتاب ها، مداد رنگی ها، گچ های ناتمام، همه پراکنده شدند در هوا... این بخشی از دلنوشتۀ دکتر منصور کوهی رستمی، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید چمران اهواز از روزی است که دانش آموزان مدرسۀ شجرۀ طیبه، آسمانی شدند.

نمی دانم از کجا شروع کنم. هرچه فکر می کنم، یک چیز توی دلم می ماند: اینکه آن ها بچه بودند. اینکه آن ها قبل از هر چیز، «هنا دهقانی»، «مهدیس نظری»، «محمد رئوفی نیا»، «رضا بارانی»، «مهدی دلاوری»، «پرهام رنجبری»، «زهرا شرفی»، «ماکان نصیری» و 160 هویت دیگر بودند. نه عدد، نه آمار؛ نام هایی با جان و داستانی مخصوص به خود.

صبح که شد، مادرها بیدار شدند. مادرِ هنا گفت: «هنا جان، امروز امتحان داری؟» هنا گفت: «نه مامان، امروز زنگ کتابخانه داریم». مادرِ مهدیس نظری گفت: «نگران نباش عزیزدلم». مادرِ زهرا گفت: کتاب «ماهی سیاه کوچولو» را پس بده، مهلتش دیروز تمام شده. مادرِ محمد برای زنگ تفریح «قصه های خوب برای بچه های خوب» را گذاشت توی کیفش. مادرِ رضا نان سنگک داغ پیچید و گفت: «ظهر که برگشتی، با هم می رویم کتابخانه». مادرِ پرهام یک سیب سرخ و درشت گذاشت توی کیف. مادرِ مهدی دلشوره داشت، فقط دست کشید به موهای پسرش و گفت: «زنده باشی پسرم».

بچه ها رفتند. کیف به دوش. در زنگ تفریح، حیاط شلوغ بود. هنا به مهدیس گفت: دیشب «شازده کوچولو» را خواندم، گریه کردم. آنجا که می گفت یک روز چهل وچهار بار غروب آفتاب را تماشا کرده... گفتند پس خیلی غمگین بودی؟ اما شازده کوچولو هیچ جوابی نداد». زهرا «ماهی سیاه کوچولو» را ورق زد و خواند: «تو تنها نیستی، ماهی سیاه کوچولو... ». محمد گفت: من «باغ کیانوش» را تمام نکردم. رضا روی دیوار کبوتر کشید. مهدی گفت: «کاش امتحان ریاضی نبود». پرهام سیب را می چرخاند. مهدیس مشق های دیروز را نگاه می کرد؛ «وطن» را «وتن» نوشته بود.

یک گوشه حیاط، خانم شهدادی قصۀ کودکی پیامبر را تعریف می کرد. پرهام پرسید: «خدا هم ما بچه ها را دوست دارد؟» خانم گفت: «بیشتر از خودتان». مهدی خندید. هیچکدام نمی دانستند جواب این سؤال را چقدر زود می فهمند.

زنگ بعد، معلم ریاضی مسئله داد: «اگر کتابی هشتاد صفحه داشته باشد و علی هر روز 10 صفحه بخواند..». مهدی دستش را بلند کرد: اگر کتاب قصه باشد، من یک روزه می خواندش. چون «پسرک لبوفروش» را یک شب تمام کردم. کلاس خندید.

ساعت حدود 10 بود. چه فرقی می کند؟ هنا پروانه کشید. مهدیس زیر لب گفت: «بسم الله...». محمد «باغ کیانوش» را بست. رضا کبوتر کشید. پرهام سیب را گذاشت روی میز معلم. زهرا به پنجره نگاه کرد. ماکان فقط نگاه می کرد به نور سفیدی که از پنجره می افتاد روی میز.

و بعد، دیگر ... بعدی نبود. فقط آتش، فقط دود، فقط فریادهایی که هیچ کس صدای آن را میان آتش و دود نفهمید.

زمین لرزید. دیوارها قصه پایانِ خودشان را خواندند. دفترها، کتاب ها، مداد رنگی ها، گچ های ناتمام، همه پراکنده شدند در هوا. مهدیس، شب قبل «مهمان های ناخوانده» را خوانده بود و از مادرش پرسیده بود: «مامان، مهمان ناخوانده یعنی کسی که بدون دعوت می آید؟» مادر جواب داده بود: «بله عزیزم». آن کودک نمی دانست که فردا، مهمان های ناخوانده ای می آیند با موشک های آهنین، بدون هیچ دعوتی، و تمام کتاب های قصه اش را برای همیشه می بندند.

این کودکان، هیچ گناهی نداشتند. نه قدرت می شناختند، نه سیاست، نه دشمن. شاید تنها اشتباهشان ننوشتن مشق شب، یا زرد کشیدن خورشید، یا حتی بی اجازه از کلاس بیرون زدن برای دانه دادن به کبوترها .

و دشمن بی رحمانه با ماهواره و موشک و تمام قدرتِ آهنینش، نشانه رفته بود؛ چه کسی را؟ کلاسی را که پر از شوق «بزرگ شدن» بود. حیاطی را که کودکی در آن نقاشی خانه می کشید. این را «قدرت» می گویند؟ این را «شجاعت» می نامند؟ نه. این سنگدلی است. دشمنی که بر لانۀ کبوتران بی بال موشک می بارد، انسانیت را فراموش کرده است. فقط مردارِ آهنینی است که روح ندارد تا بفهمد کودکی که سرش از تن جدا می شود، همان کودکی است که سه روز پیش با مادرش رفته بود نان بخرد و چانه زده بود «نونِ سنگک بخر مامان».

صد و شصت و هشت کودک. صد و شصت و هشت قصه که به آخر نرسید. صد و شصت و هشت کودک بی گناه که هیچ قدرتی نداشتند، هیچ جنگی نمی شناختند، هیچ دشمنی را ندیده بودند جز در قصه های شب و از میان آن ها، ماکان نصیری پسری بود که دیگر حتی پیکرش هیچ جای این زمین پیدا نشد. گویی آسمان چنان عجله داشت که او را ببرد، که فرصت وداع با خاک را هم به مادرش نداد.

فرزندانِ مدرسۀ شجرۀ طیبه، شما که «بز زنگوله پا» را دوست داشتید، شما که برای «کلاه قرمزی» دلسوزی می کردید، شما که «ماهی سیاه کوچولو» را بارها و بارها از کتابخانه امانت گرفتید تا شجاع شدن را یاد بگیرید. حالا شما شجاع تر از همه ماهی های سیاهِ جهانید. شما از میانِ همۀ گرداب ها گذشتید و به دریا رسیدید. نه به آب، بلکه به حقیقتِ دریا. به آسمانِ بی کرانِ قصه هایی که هیچ نویسنده ای برایشان پایان نمی نویسد، مگر خودِ خدا. در کتابخانۀ بهشت، قفسه ها بی نهایت است و کتاب ها را فرشته ها ورق می زنند و تو، کودکِ شجرۀ طیبه، حالا خودت شده ای یک قصه. قصه ای که هیچ کتابخانه ای آن را امانت نمی دهد، چون به تمام کتابخانه های جهان تعلق دارد.

کاش می نوشتم که همۀ شماها بزرگ شدید. کاش می نوشتم هنا، معلم، مهدیس، دکتر، محمد، نویسنده، رضا، نقاش، مهدی، مهندس، پرهام، خلبان، زهرا، کتابدار و ماکان، قصه گو شده است. کاش می نوشتم «از خوشبختی تک تک شماها». اما جز اینکه بگویم: خدا خودش قصه شان را تمام کرد و آنان که ستم کردند، به زودی خواهند دید که بازگشتشان به کجاست.

و ما، ما که تخصصمان کتاب است، ما که با قصه ها و کتابخانه ها نفس می کشیم، وظیفه داریم این قصه را زنده نگه داریم. وظیفه داریم برایشان بنویسیم. نه در قالبِ «تحلیلِ روایت»، که در قالبِ فریاد. نه با زبانِ استادانه، که با زبانِ دلِ سوخته. قصۀ شجرۀ طیبه، قصه ای است که نباید راوی اش را گم کند. شاید شما راویِ آن باشید. شاید همین امروز، بعد از خواندن این متن، قصۀ آن ها را برای کسی روایت کنید. برای کودکی که به کتابخانه می رود، برای مادری که برای فرزندش «ماهی سیاه کوچولو» می خواند، برای معلمی که دانش آموزانش را به کتابخانۀ مدرسه می برد، برای هرکسی که هنوز باور دارد «روزی روزگاری» بی معنا نیست.

برای این کودکان، نه در این جهان، که در جهانِ بی پایانی رقم خورد که اسمش را «بهشت» گذاشته اند و ما، ما هنوز در «روزی روزگاری» خودمان مانده ایم، منتظر آن روزی که هیچ کودکی برای برگرداندن کتاب به کتابخانه، از میان آتش نگذرد.

روحشان شاد، و قصه شان در تاریخ و در کتابخانه های دل ها، ماندگار.

تاریخ ارسال: 1405/03/28
تعداد بازدید: 11

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

ایمیل مدیر سایت : info@gmab.ir

شماره تماس : 09121276916

نشانی : حرم مطهر حضرت محمدهلال بن علی(ع) - گنجینه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس شهرستان

طراحی و تولید: ایده پرداز طلوع